تبليغاتX
نیروانا - داوود زناکار
اگر اعتقادات برای شما تغییر ناپذیر باشد ،یک بی اعتقاد هستید.
بعضی حرفها را باید با طالبش گفت ، وگرنه خیلی ها برای فرار از تعصب ،خودت را متهم به غرض ورزی میکنند،و زحمت تحقیق هم به خودشان نمیدهند،و فقط دفاع و تکذیب میکنند بدون آنکه بدانند از چه چیز دفاع میکنند و چه چیز را تکذیب میکنند.نمیدانم حتی کتاب مقدس را خوانده اند یا میدانند انجیل چیست؟ مخالفان چه میگویند؟یا حتی برای چی این حرفها را میزنند؟کسانی که با فروید مخالفت میکنند حتی یک خط از نوشته هایش را خوانده اند؟میدانند انشتاین(انیشتن)،کانت،روسو ،گوته ، یونگ و .... در مورد خدا چه گفته اند؟باز گو کردن حرفهای کسانی که حتی حرف خودشان را قبول ندارند چه خیری برایشان دارد؟ آقای نادر عزیز اگر شما فرق ۸ با ۶ را میدانید به من هم بگویید.ببینم شما قبل از نوشتن نظر خودتان شناسنامه قرآن خود را خوانده ای؟ظاهرا که این کار را نکرده ای.و اگر به قاریان و راویان گفته شده اعتماد نداری به این آدرس برو http://www.tehrantabligh.ir/html/darQuran/16.html . (سایت سازمان تبلیغات اسلامی !)دیگر چه؟ به آقا شاهین هم باید بگویم داستان حضرت داوود به تنهایی دو کتاب از مجموع  ۳۹ کتاب عهد عتیق را تشکیل میدهد.این قسمت را چون قبلا گفته بودم و شاید جالب باشد از کتاب اول سموئیل ،باب ۱۱ ،آیات ۱ تا ۲۷ نقل میکنم.به شرطی که مرا محکوم به تهمت زدن به حضرت ! داوود نکنند.  

بهار سال بعد, داود قشون اسرائيل را به فرماندهي يوآب به جنگ عمونيها فرستاد.(پادشاهان, معمولاً در فصل بهار به دشمنان حمله ور مي شدند.)آنها عمونيها را شکست داده, شهر ربه را محاصره کردند. اما داود در اورشليم ماند.
2 يک روز هنگام عصر داود از خواب برخاست و براي هواخوري به پشت بام کاخ سلطنتي رفت. وقتي در آنجا قدم مي زد چشمش به زني زيبا افتاد که مشغول حمام کردن بود.3 داود يک نفر را فرستاد تا بپرسد آن زن کيست. معلوم شد اسمش بتشبع, دختر اليعام و زن اورياي حيتي است.4 پس داود چند نفر را فرستاد تا او را بياورند. وقتي بتشبع نزد او آمد, داود با او همبستر شد. سپس بتشبع خود را با آب طاهر ساخته, به خانه برگشت.5 وقتي بتشبع فهميد که حامله است, پيغام فرستاد و اين موضوع را به داود خبر داد.6 پس داود براي يوآب اين پيغام را فرستاد: « اورياي حيتي را نزد من بفرست. »7 وقتي اوريا آمد, داود از او سلامتي يوآب و سربازان و اوضاع جنگ را پرسيد.8 سپس به او گفت: « حال به خانه برو و استراحت کن. »بعد از رفتن اوريا, داود هدايايي نيز به خانة او فرستاد.9 اما اوريا به خانة خود نرفت و شب را کنار دروازة کاخ, پيش محافظين پادشاه بسر برد.
10 وقتي داود اين راشنيد, اوريا را احضار کرد و پرسيد: « چه شده است؟ چرا پس از اينهمه دوري از خانه, ديشب به خانه نرفتي؟ »
11 اوريا گفت: « صندوق عهد خداوند و سپاه اسرائيل و يهودا و فرماندة من يوآب و افسرانش در صحرا اردو زده اند, آيا رواست که من به خانه بروم و با زنم به عيش و نوش بپردازم و با او بخوابم؟ به جان شما قسم که اين کار را نخواهم کرد. »
12 داود گفت: « بسيار خوب, پس امشب هم اينجا بمان و فردا به ميدان جنگ برگرد. » پس اوريا آن روز و روز بعد هم در اورشليم ماند.13 داود او را براي صرف شام نگهداشت او او را مست کرد. با اينحال, اوريا آن شب نيز به خانه اش نرفت بلکه دوباره کنار دروازة کاخ خوابيد.
14 بالاخره, صبح روز بعد, داود نامه اي براي يوآب نوشت و آن را بوسيلة اوريا برايش فرستاد.15 در نامه به يوآب دستور داده بود که وقتي جنگ شدت مي گيرد, اوريا را در خط مقدم جبهه قرار بدهد و او را تنها بگذارد تا کشته شود.16 پس وقتي يوآب در حال محاصرة شهر دشمن بود, اوريا را به جايي فرستاد که مي دانست سربازان قوي دشمن در آنجا مي جنگند.17 مردان شهر با يوآب جنگيدند و در نتيجه اوريا و چند سرباز ديگر اسرائيلي کشته شدند.
18 وقتي يوآب گزارش جنگ را براي داود مي فرستاد,19و20و21به قاصد گفت: « وقتي اين گزارش را به عرض پادشاه برساني ممکن است او عصباني شود و بپرسد: چرا سربازان تا اين اندازه به شهر محاصره شده نزديک شدند؟ مگر نمي دانستند از بالاي حصار بطرفشان تيراندازي خواهد شد؟ مگر فراموش کرده اند که ابيملک در تاباص به دست زني کشته شد که از بالاي حصار, يک سنگ آسياب دستي روي سرش انداخت؟ آنوقت بگو: اوريا هم کشته شد. »
22و23پس, آن قاصد به اورشليم رفت و به داودگزارش داده, گفت: « افراد دشمن از ما قوي تر بودند و از شهر خارج شده, به ما حمله کردند ولي ما آنها را تا دروازة شهر عقب رانديم.24 تيراندازان از روي حصار ما را هدف قرار دادند. چند نفر از سربازان ما کشته شدند که اورياي حيتي هم در بين ايشان بود. »

25 وقتي بتشبع شنيد شوهرش مرده است, عزادار شد.27 بعد از تمام شدن ايام سوگواري, داود بتشبع را به کاخ سلطنتي آورد و او نيز يکي از زنان داود شده, از او پسري بدنيا آورد. اما کاري که داود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 19:41  توسط نیروانا |